ابلیس
part 122
دازای دستشو گرفت و سمت تراس بزرگ عمارت برد و وقتی نور ماه روش افتاد ابروهاش بالا رفت...
_ چویا...
+ بد شدم...میدونم اگه خوب بودم زودتر...
ناگهان لباش اسیر لبای دازای شد و چشماش گرد شدن
دستش کمرش رو نوازش کردو آروم ازش فاصله گرفت و اولین بار چویا برق خاصی رو درون چشمای قهویی رنگش دید...
_ متاسفم...اونقدر خواستنی شدی که نتونستم جلو خودمو بگیرم...سالن تاریک بودو من برای خودم تاسف میخورم که نتونستم زیبایی مو حناییم رو ببینم
چویا قلبش به تپش افتاد و هیجان زده شد...چشماش داشت بخاطر خودش میدرخشید...دازای داشت بخاطر چویا میدرخشید!
+ دازای...چشمات!
دازای هومی کشید
_ چشمام؟
+ چشمات برق میزنن
دازای نگاهش نرم شد و گفت
_ خب عادیه چون دارن تورو تماشا میکنن
در لحظه مودش به سرعت تغییر کرد و با اخم گفت
_ ولی میره رو عصابم وقتی این آدمای کثیف بدنتو دید میزنن...یادت رفته که فقط من اجازشو دارم؟ چرا تو دیدن؟
چویا نگاهشو دزدید و گفت
+ خب قشنگه...
_ از کنار من جم نمیخوری تا این مهمونی کوفتی تموم شه...اونوقت حالتو میگیرم تا دیگه نزنه به سرت چیز باز بپوشی
+ ببخشید...تکرار نمیکنمم
_ راه بیوفت
با حرص دستشو گرفت و وارد سالن شدن.
رئیس جدید با لذت به مردم نگاه میکرد و شراب مینوشید اما با برخورد نگاهش با دازای اخم کرد...تنها کسی که باید ازش ترسید
ساعت ها گذشت و چویا خسته بود و از دازای خواست که برن به اتاقشون و اونم از خداخواسته با چویا مراسمو ترک کرد.
........................................................
وارد اتاق که شدن چویا رو به دیوار چسبوند و گفت
_ حالا وقت تنبیه
+ اگه از اون تنبیه هاست...نه لطفا تازه همین امروز بود!!!
_ خب واسه همین تنبیه در نظرش گرفتم
+ نه نه نه!
خواست فرار کنه که دازای دستشو گرفت و رو به سینه به دیوار چسبوندش و از پشت بهش نزدیک شد و با برخورد پایین تنه اش به پایین تنه دازای لرزی کرد...تنبیه ها خشن بود و بخاطر تکرارش در یک روز قطعا درد بیشتری داشت
+ خواهش میکنم...دازای لطفا بزار فردا...امروز...نمیتونم تحمل کنم میمیرما
با لحن کیوتی گفت تا دازای دلش به رحم بیاد اما از این خبرا نبود...
بند پشت لباسش رو کشید و لباسش رو زمین افتاد و کاملا بالا تنه اش لخت بود...
لب هاشو رو کتفش گذاشت و بوسیدش که چویا سرخ شد و آب دهنشو با صدا قورت داد...از رابطه از پشت متنفر بود...چون بعدش توانایی نشستن نداشت و تو تنبیه ها همیشه از پشت بود برای اینکه در صد حاملگی رو صفر قرار بگیره اما وقتی داشت لباس خودشو در میآورد چویا سریع کت دازای رو برداشت و دورش پیچید و از اتاق بیرون رفت و به گونه ای فرار کردو دازای با خنده رو تخت دراز کشید
_ بلاخره که برمیگردی پرنسس
وارد اتاق مهمون شد و نفس آسوده ای کشید
+ شانس آوردم!
خواست کت رو برداره اما با ورود شخص ناشناس خشکش زد
" ببخشید چویا سان...اینجا اتاقیه که برای من رزو شده "
چویا سری تکون داد و با معذرت خواهی بیرون رفت و اکوتاگاوا رو سر راه دید
+ هی اکوتاگاوا...صبر کن
اکوتاگوا ایستاد و چویا رو به روش ایستاد
+ اتاق خالی ای تو عمارت نیست؟
" همه شون برای مهمون ها آماده شده...شما مگه با دازای سان تو اتاقتون نیستید؟...چویا سان شما چرا...چرا لباس تنتون نیست؟ "
+ اینو بیخیال...واقعا هیچ اتاقی نیست؟
" نه متاسفانه "
چویا آهی کشید و تسلیم شد و مجبور بود اون دردو تحمل کنه...
وارد اتاق خودشون شد و دید که کسی نیست
+ هوم؟
دازای از تراس بیرون اومد و سیگارش رو روی میز خاموش کرد و با جدیت به چویا نگاه کرد
_ کجا بودی؟
+ بیرون
_ میدونم...دقیقا کجا بودی؟
+ عام...خواستم...خب...
_ دلم نمیخواست تنبیهت رو دو برابر کنم ولی انگار چاره ای نیست
+ منم راه فراری ندارم...تسلیمم
دازای لبخند ریزی زد و گفت
_ افرین
کت رو از تنش در آورد و موهاشو بالا سرش بست و آب دهنشو با صدا قورت داد...
( ادامه در کامنت... )
................................................
با دردی نفس گیر بیدار شد و اولین کاری که کرد شروع به جیغ زدن کرد
_ ساکت باش!!!!
با گریه گفت
+ درد دارم...هق...دازای!!!! درد میکنه
بغلش کردو رو موهاشو بوسید
_ من هنوز خوابم میاد...بعد از مدت ها تونستم بخوابم چرا بیدارم کردی
چویا با شنیدن بعد مدت ها متعجب شد
+ منظورت چیه؟
_ بیخیال...فقط بزار یکم دیگه بخوابم
چویا با حرص دستشو برد زیر پتو و جایی که نباید رو تو دستش گرفت که دازای اومی دم گوشش کرد اما وقتی با نهایت زورش بهش فشار وارد کرد دازای یهو از خواب پرید و نشست و آخ دردمندی گفت
_______________________________________________________
ادامه دارد...
دازای دستشو گرفت و سمت تراس بزرگ عمارت برد و وقتی نور ماه روش افتاد ابروهاش بالا رفت...
_ چویا...
+ بد شدم...میدونم اگه خوب بودم زودتر...
ناگهان لباش اسیر لبای دازای شد و چشماش گرد شدن
دستش کمرش رو نوازش کردو آروم ازش فاصله گرفت و اولین بار چویا برق خاصی رو درون چشمای قهویی رنگش دید...
_ متاسفم...اونقدر خواستنی شدی که نتونستم جلو خودمو بگیرم...سالن تاریک بودو من برای خودم تاسف میخورم که نتونستم زیبایی مو حناییم رو ببینم
چویا قلبش به تپش افتاد و هیجان زده شد...چشماش داشت بخاطر خودش میدرخشید...دازای داشت بخاطر چویا میدرخشید!
+ دازای...چشمات!
دازای هومی کشید
_ چشمام؟
+ چشمات برق میزنن
دازای نگاهش نرم شد و گفت
_ خب عادیه چون دارن تورو تماشا میکنن
در لحظه مودش به سرعت تغییر کرد و با اخم گفت
_ ولی میره رو عصابم وقتی این آدمای کثیف بدنتو دید میزنن...یادت رفته که فقط من اجازشو دارم؟ چرا تو دیدن؟
چویا نگاهشو دزدید و گفت
+ خب قشنگه...
_ از کنار من جم نمیخوری تا این مهمونی کوفتی تموم شه...اونوقت حالتو میگیرم تا دیگه نزنه به سرت چیز باز بپوشی
+ ببخشید...تکرار نمیکنمم
_ راه بیوفت
با حرص دستشو گرفت و وارد سالن شدن.
رئیس جدید با لذت به مردم نگاه میکرد و شراب مینوشید اما با برخورد نگاهش با دازای اخم کرد...تنها کسی که باید ازش ترسید
ساعت ها گذشت و چویا خسته بود و از دازای خواست که برن به اتاقشون و اونم از خداخواسته با چویا مراسمو ترک کرد.
........................................................
وارد اتاق که شدن چویا رو به دیوار چسبوند و گفت
_ حالا وقت تنبیه
+ اگه از اون تنبیه هاست...نه لطفا تازه همین امروز بود!!!
_ خب واسه همین تنبیه در نظرش گرفتم
+ نه نه نه!
خواست فرار کنه که دازای دستشو گرفت و رو به سینه به دیوار چسبوندش و از پشت بهش نزدیک شد و با برخورد پایین تنه اش به پایین تنه دازای لرزی کرد...تنبیه ها خشن بود و بخاطر تکرارش در یک روز قطعا درد بیشتری داشت
+ خواهش میکنم...دازای لطفا بزار فردا...امروز...نمیتونم تحمل کنم میمیرما
با لحن کیوتی گفت تا دازای دلش به رحم بیاد اما از این خبرا نبود...
بند پشت لباسش رو کشید و لباسش رو زمین افتاد و کاملا بالا تنه اش لخت بود...
لب هاشو رو کتفش گذاشت و بوسیدش که چویا سرخ شد و آب دهنشو با صدا قورت داد...از رابطه از پشت متنفر بود...چون بعدش توانایی نشستن نداشت و تو تنبیه ها همیشه از پشت بود برای اینکه در صد حاملگی رو صفر قرار بگیره اما وقتی داشت لباس خودشو در میآورد چویا سریع کت دازای رو برداشت و دورش پیچید و از اتاق بیرون رفت و به گونه ای فرار کردو دازای با خنده رو تخت دراز کشید
_ بلاخره که برمیگردی پرنسس
وارد اتاق مهمون شد و نفس آسوده ای کشید
+ شانس آوردم!
خواست کت رو برداره اما با ورود شخص ناشناس خشکش زد
" ببخشید چویا سان...اینجا اتاقیه که برای من رزو شده "
چویا سری تکون داد و با معذرت خواهی بیرون رفت و اکوتاگاوا رو سر راه دید
+ هی اکوتاگاوا...صبر کن
اکوتاگوا ایستاد و چویا رو به روش ایستاد
+ اتاق خالی ای تو عمارت نیست؟
" همه شون برای مهمون ها آماده شده...شما مگه با دازای سان تو اتاقتون نیستید؟...چویا سان شما چرا...چرا لباس تنتون نیست؟ "
+ اینو بیخیال...واقعا هیچ اتاقی نیست؟
" نه متاسفانه "
چویا آهی کشید و تسلیم شد و مجبور بود اون دردو تحمل کنه...
وارد اتاق خودشون شد و دید که کسی نیست
+ هوم؟
دازای از تراس بیرون اومد و سیگارش رو روی میز خاموش کرد و با جدیت به چویا نگاه کرد
_ کجا بودی؟
+ بیرون
_ میدونم...دقیقا کجا بودی؟
+ عام...خواستم...خب...
_ دلم نمیخواست تنبیهت رو دو برابر کنم ولی انگار چاره ای نیست
+ منم راه فراری ندارم...تسلیمم
دازای لبخند ریزی زد و گفت
_ افرین
کت رو از تنش در آورد و موهاشو بالا سرش بست و آب دهنشو با صدا قورت داد...
( ادامه در کامنت... )
................................................
با دردی نفس گیر بیدار شد و اولین کاری که کرد شروع به جیغ زدن کرد
_ ساکت باش!!!!
با گریه گفت
+ درد دارم...هق...دازای!!!! درد میکنه
بغلش کردو رو موهاشو بوسید
_ من هنوز خوابم میاد...بعد از مدت ها تونستم بخوابم چرا بیدارم کردی
چویا با شنیدن بعد مدت ها متعجب شد
+ منظورت چیه؟
_ بیخیال...فقط بزار یکم دیگه بخوابم
چویا با حرص دستشو برد زیر پتو و جایی که نباید رو تو دستش گرفت که دازای اومی دم گوشش کرد اما وقتی با نهایت زورش بهش فشار وارد کرد دازای یهو از خواب پرید و نشست و آخ دردمندی گفت
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۷.۷k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط